تبليغاتX
چه گوارا زنده است
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
فیلم «چه»

فیلم «چه» امسال در جشنواره کن به نمایش در آمد و جایزه بهترین بازیگر مرد را به خود اختصاص داد.
در لینک زیر می توانید چند عکس از این فیلم را مشاهده کنید.
http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-839.html

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:16 | 

سکوت را بشکن و بدان که این عدالت است که در درون تو فریاد می کشد.
عدالت مفهومی دارد بس عمیق و دشوار٬ و شاید آنقدر سنگین که بی مفهوم تنها باید صدایش کرد.
در این جهان که گویی عدالت در آن گم گشته است٬ هیچ کس خویشتن خویش را نمی شناسد و همگان خود را مصلوب کرده اند برای رستگاری.
هر کس خود را اسیر کرده است در چارچوبی از افکار پریشان و دروغ های رنگین.
امید را فراموش کرده اند آدمیان این روزگار پریده رنگ و تنها نگاه می کنند به رویاهایشان بدون ذره ای امید. رویاهایشان را باور ندارند و سر در گریبان خویش تنها اشک می ریزند بی صدا. و اگر کسی این سکوت را بشکند٬ وای بر او که مواخذه ای سخت در انتظارش است.

اما در این میان بود که فرمانده «چه»٬ سکوت را شکست٬ بدون ذره ای ترس. تنها بود با یارانی اندک. اما جسور و شجاع به پیش رفت و رویاهایش را باور نمود٬ چرا که دوستشان می داشت و طلب می کرد متفاوت بودن را و عصیان را.
از مرگ هراسی نداشت زیرا می دانست که اگر رویاهایش را تنها در خیال پرورش دهد به مانند مرده ای متحرک می ماند که برای زنده بون اختیاری از جانب خویش ندارد. پس به پا خاست برای انقلاب و برای رستگاری.
اگر چه در «بولیوی» به ظاهر شکست خورد٬ اما در پس این سالیان دراز هنوز که هنوزه٬ زنده است و روحش در تمامی لحظات٬ همراه با انقلابیون فریاد عدالت سر می دهد.

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:4 | 
چه گوارا: آنسوی شمایل
کتاب چه گوارا: آنسوی شمایل٬ در واقع مجموعه ای از عکس های ارنستو از زمان کودکی و همچنین فعالیت های وی می باشد که توسط نشر حوض نقره به چاپ رسیده است. دیدن این کتاب را به همه ی شما دوستداران این مرد بزرگ توصیه می کنم...

 

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:59 | 
آزادی را فریاد کن

ارنستو چه گوارا تنها یک نام نیست٬ یک نشان است. نشانی برای تمامی آدمیانی که درصدد برقراری آزادی هستند.
نام او راهی است که تو را به انسانیت و روشنایی رهنمون می کند. و چنان در این آرامش غرق خواهی شد که خویش را از خویشتن خویش٬ باز نخواهی شناخت. هدف او٬ راه من و راه توست. راهی که اعتراض را جایگزین خاموشی مطلق شرم آوری می کند که برای فرار از مبارزه برگزیده شده است.
انتخاب راه بر عهده ی توست٬ تویی که از وضع موجود و سکوت خفقان آور این روزهای سانسور شده ی جامعه خسته شده ای و برای نجات آزادی دست به دعا برداشته ای.
راهت را بازشناس. تو خود می توانی ارنستویی دیگر باشی...


|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:5 | 
روزنامه ایران

۱۳ اکتبر ۱۹۶۷ «فیدل» به سراغ «چه» می رود و از او می خواهد به کوبا برگردد. می گوید مردم کوبا او را دوست دارند. فیدل در حالی که دارد نامه ای را می خواند٬ به «گوارا» می گوید: « آخر این چه نامه ای است که تو برای من نوشته ای؟ چرا از تمام مسئولیت هایت استعفا داده ای؟»
چه گوارا در سپتامبر ۱۹۵۹ در راس موسسه ملی اصلاحات ارضی کوبا قرار گرفت. در نوامبر ۱۹۵۹ رئیس بانک مرکزی شد و در فوریه ۱۹۶۱ وزیر صنایع و کار٬ اما در سال ۱۹۶۵ از همه ی مسئولیت ها و پست های دولتی کناره گیری و برای کمک به پیشبرد مبارزه های ضد امپریالیستی و ضد یرمایه داری٬ کوبا را ترک کرد.
نمایش «چه گوارا» نوشته ی حمیدرضا نعیمی و کارگردانی کامبیز اسدی٬ سعی دارد روایت نسبی گرایانه و تاریخی از موقعیت ارنستو گوارا دلاسرا پزشک آرژانتینی در روزهای آخر زندگی اش بدهد. این روایت نمی خواهد درگیر مستندگویی شود٬ بلکه تلاش دارد به نوعی روایت هنری با دیدگاه تاریخی از این واقعه ارائه کند. این دغدغه که روایت هم به نوعی مستندنمایی و هم وجوه هنری آن حفظ شود٬ نمایش را وارد عرصه «راست نمایی هنری» کرده است. تزوقان تودورف٬ منتقد ادبی فرانسوی در مقاله ای با عنوان «درآمدی به راست نمایی» می نویسد: راست نمایی لزوما به معنای هم خوانی با واقعیت نیست٬ بل همراهی با برداشت همگان از واقعیت است.
در این نمایش یک برداشت همگانی از زندگی و مبارزه ارنستو وجود دارد که این اثر هم در تلاش برای نشان دادن آن است. همسر ارنستو در ابتدای نمایش پس از اینکه صدای گلوله ای شنیده می شود و سربازان دو نفری را که روی زمین افتاده اند٬ از زمین بر می دارند٬ می گوید: امروز بعد از ۴۰ سال می خواهم حرف بزنم. این شروع او٬ تک گویی خطی ای است که تا انتهای متن ادامه پیدا می کند. در واقع همسر «گوارا» موقعیتی کلیدی در این نمایش دارد٬ به این معنا که در نظر مخاطب٬ اوست که نمایش را نشانه گذاری می کند و در وضعیت هایی که ریتم کمی تند می شود یا خشونت و صداها صحنه ها را اشباع می کند به همراه دختر کوچکی حس آزادی طلبی٬ مساوات خواهی و در عین حال لطافت روح انسانی «گوارا» را دوباره به صحنه باز می گرداند. در واقع حضور همسر «چه» متضاد جریان ها و حرکت های خشن٬ مضطربانه٬ ترس آور٬ سرد و وحشیانه سربازان آمریکایی است. ۸ اکتبر ۱۹۶۷ «ارنستو» زخمی می شود. ۱۳ اکتبر ۱۹۶۷ در بازجویی های مامور سازمان جاسوسی آمریکا و بررسی های مختلف برای آن سازمان قطعی می شود که وی چه گواراست. اگر چه یک سیگار ونیستون گلوی او را به سرفه می اندازد و یک سیگار برگ نه! این را سرهنگ سانتیانا به سرجوخه اسپینوزا می گوید. راوی دوم درست رو به روی همسر «گوارا» نشسته و می توان این گونه در نظر گرفت که در زندگی واقعی نیز آنان در دو زاویه دید به رفتارهای چه گوارا می نگریستند و متضاد هم بودند٬ این راوی در حال حروفچینی اتهامات «ارنستو» و گزارش آن به مقم های بالاتر است. او از ۱۳ اکتبر می گوید و مطمئن شدن از مردن «دلاسرنا»٬ اما دو روایت در هم تنیده دیگری هم در مجموعه روایت ها وجود دارند که البته در خدمت روایت کلی و ساختار کلی اثراند. روایت نخست روایت بازجویی های سربازان آمریکایی و سرهنگ سانتایانا از «ارنستو گوارا دلاسرنا» و دیگری روایت حضود «دلاسرنا» در میان چریک های خودش است. این روایت ها خرد و کوچک از زمان شلیک گلوله در ابتدای نمایش شروع و تا شلیک نهایی گلوله در پایان نمایش ادامه دارد. با این تفاوت که ما در ابتدای نمایش نمی دانیم که این گلوله به چه کسی شلیک شده و چرا٬ اما در پایان نمایش به این موضوع واقف خواهیم شد. این دو روایت کوچک در هم شروع و پایان می یابند.
نکات مهم و در خور توجهی که در این روایت ها تامل برانگیز است مواردی است که تاریخ نگارانه و روانشناسانه است. تاریخ نگارانه از این نظر که در آن برهه تاریخی به این فرد و اوضاع ایجاد شده از سوی او (گوارا) چگونه می نگریستند. سرجوخه اسپینوزا که مامور بازجویی از ارنستو است چندین بار از او می پرسد آیا تو چه گوارایی؟ اما گوارا پاسخی نمی دهد و او با همان تردیدی که می اندیشد شاید دچار اشتباهی تاریخی شده است٬ دوباره این را از «چه» می پرسد! حتی در جایی از نمایش به او کمک می کند تا او روی یک نیمکت بنشیند و حس می کند که انگار باید از «گوارا» چیزهایی بیاموزد٬ اما سرهنگ سانتایانا فردی بی تفاوت نسبت به این گونه اتفاقات است. او حتی هویت فردی و خانوادگی اش را انکار می کند. از او فقط همان نام و درجه مانده٬ حرکات او در هنگام غذا دادن به سربازهای گرسنه «چه» و زمان دستور قتل و تیرباران «چه» به این نکته صحه می گذارد٬ اما سربازان «گوارا» در کوبا جنگیده اند٬ در کنگو هم اما در بولیوی انگار دچار تردید شده اند. بربای غذا به جان هم می افتند. زنی از چریک ها به سراغ «چه» می آید٬ می خواهد با او حرف بزند٬ اما «گوارا» در آن شرایط فقط به مبارزه فکر می کند و پیروزی. زمان غذا خوردن و هنگامی که او دارد با «چه» حرف می زند با لحن تندی به او می گوید: «سرخ پوست ها یک مثل معروف دارند که می گوید موقع غذا خوردن خفه شو!» این شاید بخشی از حالت روانی «چه» را در آن شرایط نشان دهد؟! شاید «چه» هم از جنگ بولیوی خسته شده بود؟! زمانی که «چه» دارد با «پائولینو» دهقان بولیویایی حرف می زند به او می گوید: مردم فکر می کنند شما هم مانند سربازان آمریکایی هستید٬ آن ها هم مانند شما از این لباسها می پوشند٬ پس برایشان بی دردسر تر است که جاسوسی آن ها را بکنند. در واقع در دیالوگ های این مرد دهقان بی تفاوتی نگاه ساکنان بولیوی به نجاتشان به دست «گوارا» نهفته است. برای آن ها آزادی معنایی ندارد. آنها نان می خواهند. آنها چیزی می خواهند که با آن شکمشان را سیر کنند. مبارزه کردن برای آنها معلوم نیست چه نتیجه ای داشته باشد! «ویلی» یکی از سربازان «چه» است. او پیاپی به وجود خودشان در بولیوی اعتراض می کند. او می گوید این مردم ارزش آزادی را نمی دانند. حتی این شک کردن در نگاه ها و در لباس او هم نمایان است. اگر چه او را در پایان به جای خودش یعنی «ویلی» و هم به جای «ارنستو گوارا دلاسرنا» می کشند! اما تا پایان در کنار «چه» فرمانده خودش می ماند٬ اگر چه معترض و مضطرب! همسر «گوارا» گاهی وارد این دو روایت می شود و حرف هایی از همسرش می زند در مقابل مامو سازمان جاسوسی آمریکا نیز بلند بلند جرم «چه گوارا» را برایش می خواند و تاریخ ۱۳ اکتبر ۱۹۶۷ را تکرار می کند. در این میان «فیدل» دوست و مبارز و هم آرمان دیروز او که امروز در مسند قدرت نشسته است به سراغ او می آید و از او می خواهد به کوبا برگردد. می گوید: مردم کوبا تو را دوست دارند و تو را «چه» صدا می کنند٬ تو چرا این نامه را برای من نوشتی و چرا از همه پست های اداری ات استعفا کردی و چرا از ملیت کوبایی ات هم گذشته ای٬ برگرد و در کنار مردم سرزمینی که آزاد کردی٬ زندگی کن٬ اما «چه گوارا» این درخواست «فیدل» را نمی پذیرد و معتقد است باید به مبارزه ی چریکی بر ضد استعمار ادامه داد. فیدل به زندگی و قدرت با می گردد و «چه» به مرگ خنده می زند و می رود. در این میان حضور زنی راهب در نمایش که البته مب تواند نماد مظاهر مختلفی باشد از جمله پس از مرگ٬ روح ارنستو و مفهوم آزادی و از این دست.
نمایش با همان شلیک ابتدای نمایش به پایان می رسد و دیالوگ اول بین سرهنگ سانتایانا و سرباز برقرار می شود. نور صحنه گرفته می شود و همسر «چه» نقل می کند که ما گه گاه تو را یاد می کنیم٬ همان طور که خودت خواسته ای. نامه آخر «چه» این گونه است: من یک ماجراجو هستم٬ اما نه از آنهایی که برای اثبات شجاعتشان زندگی را به بازی می گیرند. من به دنبال مرگ نمی گردم٬ اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد. پس شاید این خداحافظی من باشد٬ گه گاه از این فرمانده کوچک یاد کنید.
                                                                                                       *ارنستو گوارا دلاسرنا

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 17:56 | 
خاطرات موتور سیکلت
نام فیلم: خاطرات موتور سیکلت( انگلستان/ آلمان/ آمریکا- ۲۰۰۴)
کارگردان: والتر سالس٬ فیلمنامه نویس: آلبرتو کرانادا (بر اساس خاطرات روزانه چه گوارا)٬ تهیه کننده: مایکل نوزیک
بازیگران: گائل گارسیا برنال٬ رودریگو دلاسرنا٬ میا ماسترو٬ مرسدس موران و جین پی یر نوهر. ۱۲۶ دقیقه

در ژانویه ۱۹۵۲ ٬ ارنستو و آلبرتو برای کشف آمریکای لاتین واقعی سفری جاده ای را آغاز می کنند. ارنستو دانشجوی ۲۳ ساله پزشکی و آلبرتو متخصص بیوشیمی ۲۹ ساله یک ماجراجویی خیال انگیز را از شهر بوئنوس آیرس سوار بر موتور نورتن ۵۰۰ شروع کرده اند٬ اگر چه موتور آنها در این سفر چند ماهه از بین می رود٬ ولی آنها به راه خود ادامه می دهند. این دو در طول مسیر تصویری متفاوت از آمریکای لاتین و مردم آن مشاهده می کنند و با جغرافیای متفاوت منطقه بیش تر آشنا می شوند. تماشای بقایای تمدن اینکاها در ارتفاعات ماچوپیچو تآسیری شکرف بر دو سیاح جوان می گذارد و نفوذ به دل جنگل های آمازون در پرو این پرسش را در ذهنشان ایجاد می کند که پیشرفت های اقتصادی چه تآثیری در زندگی برخی از این قبایل ناشناخته دارد.

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 9:32 | 
برادرم، ارنستو

¤ سپتامبر ۱۹۷۱~ در سفری که کاسترو به دعوت آلنده به شیلی کرد٬ در شهر سانتیاگو پایتخت شیلی٬ از مجسمه ی چه گوارا پرده برداری شد. متن زیر بحشی از سخنرانی کاسترو در همین مراسم است.¤

چند سال پیش وقتی با هم مجسمه خوزه مارتی(انقلابی افسانه ای کوبا) را می دیدیم٬ به «چه» می گفتم یک روز هم مجسمه تو را بازدید خواهم کرد.و متاسفم که امروز فرا رسید.
چه با زندگی کوتاه ولی پر ماجرایش٬ امروز به یک سمبل تبدیل شده است. اما این هدف او نبود. چه به خاطر تاریخ٬ زندگی نمی کرد. او به خاطر کسب افتخار یا شهرت زندگی نمی کرد. او مثل هر انقلابی اصیل دیگر می دانست که منظور خوزه مارتی از این جمله چیست:« تمام افتخارات دنیا در یک دانه ی ذرت جا می گیرد.»
در مورد چه مثل همه ی انقلابی ها٬ داستان های زیادی اختراع شده. اما چه فقط یک مرد جوان تحصیل کرده بود و به همین دلیل٬ کنجکاوی و علاقه ی خاصی به مسائل امریکای لاتین داشت.
وقتی من او را دیدم مردی بود که با پای پیاده یا موتورسیکلت از این کشور به آن کشور می رفت. چه آن وقت هنوز چه نبود. او ارنستو گوارا بود. از آنجا که آرژانتینی ها عادت دارند همدیگر را چه(به معنای رفیق) صدا بزنند٬ کوبایی ها هم بعدها او را چه خطاب می کردند.
من چند روز بعد از این که به مکزیکو رسیدم٬ چه را در خیابانی به نام امپاران ملاقات کردم. الان شماره ی پلاک خانه یادم نیست. اما خانه ای را یادم هست که چه آن را به من نشان داد و گفت در اولین سفرش به خارج از کشور٬ یک روز آن جا توقف کرده بود. آن موقع هیچ پولی نداشت. او توریست نبود. او برای دیدن مراکز کار٬ بیمارستان ها و رنج مردم امریکای لاتین سفر می کرد. او از کوه های آند گذشت٬ و با قایق یا کلک تا بیمارستان جذامی ها در امریکا پیش رفت. او همیشه یک پزشک بود. هم در گواتمالا طبابت می کرد و هم وقتی پیش ما بود. او ایمانش را به ذات بشر هیچ وقت از دست نداد. شدیدآ اهل مطالعه بود و در ساعاتی که می توانست خودش را از کار سخت آزاد کند٬ به جای خواب و استراحت کتاب می خواند. همه چیز را هم می نوشت. بسیاری از خاطرات انقلاب ما فقط به این دلیل زنده مانده که چه آنها را یادداشت کرده است.
خیلی دوست داشتم امروز بود و مجسمه اش را می دید و دوباره به هم می خندیدیم.

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 18:9 | 
زندگی چه در تصویر

قرار است زندگی ارنستو چه گوارا را استیون سودربرگ در دو فیلم به تصویر بکشد. در این فیلم بنیسیو  دل تورو٬ نقش چه گوارا را ایفا کند و سایر نقش ها را خاویر باردم٬ بنجامین برات و فرانکا پوتنته بر عهده دارند.
نخستین فیلم آرژانتین نام دارد و روایتگر حوادث انقلاب کوباست و دومین فیلم٬ چریک٬ آخرین سالهای زندگی «چه» از جمله سفرش به نیویورک را به تصویر می کشد.

نام چه گوارا و آرمان های او بر لوح تاریخ حک شده اند٬ او هرگز نخواهد مرد. چه گوارا زنده است...

|+| نوشته شده توسط اسطوره باز در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 9:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar